دنیای من
همه چيز در جهان براي بودن است و درد اين است كه "بودن" خود، براي چيست؟
|
|
|
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/10/09 توسط راضيه
|
اين مطلب شايد كمي سياسي باشه ولي هدف من از گذاشتن اين متن فقط اين بود كه بگم راهكارهاي هم وجود داره براي از بين بردن تنشهاي اين مدت «طرح آشتي» 7 مادهاي براي برونرفت از بحران سیاسی فعلی توسط علي مطهري راه خروج از بحران سیاسی فعلی به شرح ذیل است: 1) رهبران جنبش سبز به قانونیبودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند. 2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تاثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرف های مورد اتهام عذرخواهی نماید. "دكتر علي مطهري" راه كارهايي را براي خروج از بحران سياسي فعلي كشور، مطرح كرده است. حادثه تلخ عاشورای تهران معلول سه عامل بود: عامل اول این است که رهبران جنبش سبز در طول ماههای گذشته راه خود را از راه غربزدگانِ فرصت طلبِ مخالف اسلام جدا نساختند و از شعارهای آنها تبری نجستند بلکه به نیروی آنها برای رسیدن به اهداف خود طمع کردند و در نتیجه این گروه احساس شخصیت کرد و هر روز جسورتر و جریتر شد تا آنجا که در روز عاشورا با بهرهگیری از حضور مردم در هیئتهای عزاداری، به قصد درگیری و گرفتن چند کشته و علمکردن آن، با برنامهریزی قبلی وارد صحنه شد و کام همه ایرانیان را تلخ کرد. اگر رهبران جنبش سبز پیش از این، راه خود را جدا کرده بودند همان بخش معترض هوادار انقلاب این جنبش مانع حرکات این گروه میشد. عامل دوم ، شبکههای تصویری ماهوارهای است که از ضعف اطلاعرسانی صدا و سیمای ما و نیز تأثیرپذیری بخشی از مردم ما استفاده و به نوعی گروه مذکور را هدایت و رهبری مینماید. عامل سوم، عبرتنگرفتن دو طرف فتنه اخیر از اشتباهات گذشته، بلکه پافشاری آنها بر راه خطای خویش است. از یک سو رهبران معترضان، بر وقوع تقلب در انتخابات پای میفشرند و حاضر به اعتراف به قانونیبودن رئیس جمهور و عذرخواهی از مردم نیستند و از سوی دیگر طرف مقابل حاضر به قبول اشتباهات خود در مناظرهها و برخورد خشونتآمیز با معترضان و بازداشتهای گسترده و برمبنا و توقیف روزنامهها و سلب آزادی بیان پس از انتخابات و نیز حاضر به عذرخواهی از مردم نیست. وقتی به گروه معترض هوادار انقلاب هیچ فرصتی برای بیان نظراتش نمیدهیم این گروه نیز از هر روزنهای برای رساندن پیامش استفاده میکند و آنگاه آن گروه فرصتطلب مخالف اسلام که هیچ یک از دو طرف ماجرا را قبول ندارد و به دنبال برقراری یک حکومت لائیک غربگراست کار خود را انجام میدهد. گروه حامی دولت باید به آزادی بیان به عنوان یکی از اصول انقلاب اسلامی بنگرد و بیجهت مانع بیان افکار منتقدان و مخالفان نشود چرا در 16 آذر به دانشجویان اجازه نمیدهیم که در داخل دانشگاه هر شعاری که دلشان میخواهد بدهند تا تخلیه روحی و روانی شوند، بلکه عدهای را با اتوبوس به آنجا میبریم تا مراسم آنها را به هم بزنند .چرا اجازه برگزاری مجالس ترحیم آیتالله منتظری را نمیدهیم. حداکثر این است که در آن مجالس چند حرف مخالف نظر ما ابراز شود. مگر همه باید مطابق نظر ما سخن بگویند؟ چرا مراسم سخنرانی آقای خاتمی در حسینیه جماران در شب عاشورا را به هم میزنیم و افراد را مورد ضرب و شتم قرار میدهیم به این بهانه که در شب عاشورا سوت و کف زدهاند؟ فرضاً این اتفاق افتاده باشد آیا برای تشویق سخنران بوده یا برای بیحرمتی به عاشورا؟ و فرضاً برای بیحرمتی به عاشورا بوده آیا تکلیف ما در اینجا کتکزدن آنها است؟ به علاوه چرا در موارد مشابه که شعائر اسلامی زیر پا گذاشته میشود مانند آنچه که در مسابقات کاراته بانوان در آلمان رخ داد که ورزشکاران زن کشورمان بدون پوشش اسلامی در مقابل چشم صدها مرد مسابقه دادند غیرتتان به جوش نمیآید؟ آیا جز این است که تعصب نسبت به دولت چشم بصیرت شما را کور کرده است؟ چرا حاضر نیستیم گروه مخالف حکومت را به رسمیت بشناسیم؟ مگر حکومت پیغمبر اسلام و حکومت علی علیه السلام مخالف نداشت؟ رفتار امیرالمومنین با مخالفان سرسختش یعنی خوارج باید الگویی برای ما باشد. گاهی برخی از افراد خارجی پای منبر امام علی علیه السلام نظر مخالف خود را ابراز میداشتند و گاه به او توهین میکردند بدون آنکه مورد تعرض قرار گیرند و اگر برخی هواداران امام قصد تعرض داشتند علی علیه السلام مانع میشد. چرا ما از راه درست اسلامی این قدر فاصله گرفتهایم؟! کسانی که به خیال خود به قصد خدمت به اسلام و ولایت مانع بیان نظرات منتقدان و مخالفان میشوند و مجالس سخنرانی آنها را به هم میزنند در واقع به اسلام خیانت میکنند و در جهت تضعیف ولایت فقیه گام بر میدارند. شهید آیتالله مطهری چند روز پس از پیروزی انقلاب اسلامی در سخنرانی «مفهوم آزادی عقیده» فرمودند: «من به جوانان و طرفداران اسلام هشدار میدهم که یک وقت خیال نکنند که حفظ و نگهداری اسلام با سلب آزادی بیان محقق میشود. برخی جوانان خیال نکنند که راه حفظ معتقدات اسلامی و جهانبینی اسلامی این است که نگذاریم دیگران حرفهایشان را بزنند.» اما راه خروج از بحران سیاسی فعلی از نظر نگارنده به شرح ذیل است: 1) رهبران جنبش سبز به قانونیبودن رئیس جمهور اعتراف نموده دست از ادعای تقلب در انتخابات بردارند. همچنین به صراحت راه خود و اهداف و شعارهای خود را از گروه غربگرای مخالف اسلام که در این جنبش نفوذ کرده و در صدد رهبری و هدایت آن است جدا سازند. اين دو موضوع مانع رسيدگي دادگاه صالح به تخلفات احتمالي آنها نيست. 2) رئیس جمهور به اشتباه خود در مناظرات انتخاباتی که تحت تأثیر هیجان موجود در آن دوره انجام شد اعتراف نموده از طرفهای مورد اتهام عذرخواهی نماید. البته این امر منافاتی با بررسی اتهامات وارده در یک دادگاه صالح ندارد. بديهي است كه مواد1 و2 بايد به طور همزمان تحت نظارت مرجع صالح انجام و اعلام گردد. 3) فضای آزادی بیان در رسانهها اعم از صدا و سیما و مطبوعات برقرار شود و مطبوعات توقیفشده رفع توقیف شوند. 4) فضای امنیتی در کشور از بین برود و مسئولان امنیتی و اطلاعاتی از ادعای واهی انقلاب مخملی و براندازی نرم و تدارک براندازی نظام از چند ماه قبل از انتخابات با همکاری خارجیها دست بردارند و حوادث پس از انتخابات را ناشی از جاهطلبیها و هواهای نفسانی و توهمها و بیانصافیهای خودمان و نه دخالت خارجی، و ناشی از سوءمدیریت بحران بدانند و از خشونتی که بعد از انتخابات در حق مردم روا داشته شد عذرخواهی نمایند. 5) همه بازداشتشدگان که معمولاً با دلایل واهی بازداشت شدهاند در اسرع وقت از زندان آزاد شوند مگر کسانی که به اموال عمومی آسیبرسانده و دست به تخریب اماکن عمومی زدهاند، خصوصاً افرادی که در آشوب عاشورای تهران شرکت داشتهاند. 6) مقصران حوادث کهریزک و کوی دانشگاه و مجتمع سبحان، اعم از مباشر، سبب و فرد یا افرادی که بازداشتشدگان را به بازداشتگاه کهریزک ارسال نمودهاند در اسرع وقت به اسم و رسم و عکس معرفی و مجازات آنها اعلام و ترتیبی اتخاذ گردد که مردم از مجازاتشدن آنها مطمئن شوند. 7) مسئولان قضایی در مقابل اقدامات تفرقهافکنانه و تمامخواهانه حامیان متعصب دولت که خود را پشت لوای ولایت فقیه پنهان کردهاند و در صدد حذف همه شخصیتها و گروههای اصلاحطلب و اصولگرا جز خودشان هستند و دستور برهمزدن جلسات سخنرانی و غیره را صادر میکنند بیتفاوت نباشند و به وظیفه قانونی و الهی خود عمل نمایند. امیدوارم این طرح آشتی مورد توجه دلسوزان انقلاب اسلامی واقع شود. اکنون دلسوزان انقلاب اسلامی حکم مادری را دارند که فرزندش در صحنهای قرار گرفته که دو گروه نادان در آن صحنه در حال درگیری و زد و خورد هستند و هر آن ممکن است فرزند او آسیب ببیند یا تلف شود. روشن است که مؤمنین هیچ گاه رجا و امید خود به رحمتالهی را از دست نمیدهند. والسلام نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/10/07 توسط راضيه
|
نميخواهم خدايم بيکران باشد نميخواهم عظيم و قادر و رحمان نميخواهم که باشد اين چنين آخر خدا را لمس بايد کرد.
نگو کفر است خدا را ميتوان در باوري جا داد که در احساس و ايمان غوطهور باشد خدا را ميتوان بوئيد و اين احساس شيريني است
نگو کفر است که کفر اين است که ما از بيکران مهربانيها براي خود خدايي لامکان و بينشان سازيم خدا را در زمين و آسمان جستن ندارد سودي اي آدم تو بايد عاشقش باشي و بايد گوش بسپاري به بانگ هستي و عالم که در هر خانهاي آخر خدائي هست
نگو کفر است اگر من کافرم، باشد نميخواهم خدايا زاهدي چون ديگران باشم نميخواهم خدايم را به قديسي بدل سازم که ترسي باشد از او در دل و جانم نگو کفر است نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/09/28 توسط راضيه
|
ديشب با جمعي شبم رو سپري كردم كه خيلي با تمام اون جمعهاي كه تا حالا باهاشون بودم فرق ميكرد. گروهي كه همه اتفاقي همديگر رو پيدا كرده بودن همه براي فقط چند لحظه آرامش دور هم جمع ميشدن، جمع ميشن تا از خودشون بگن از علايقشون. باورم نميشه درست لحظهي كه احساس تنهايي شديدی ميكني عدهي رو ميبيني كه بهت ميگن تو تنها نيستي ما همه تنهائيم هر كس يكجور ولي نااميد نيستيم.... تو اين جمع دختري بود كه زماني مثل من و شما راه ميرفت، درس ميخوند، كاراي هنري ميكرد، عاشق شده بود، تفريح ميرفت، ميدويد و... ولي حالا روي ويلچر نشسته، زندگي رفتار خودشو با اون تغيير داد و سمانه فلج شد. الان از نظر ظاهري ميتونه فقط حرف بزنه و سرشو تكون بده، الان ديگران بايد حركتش بدن، بهش غذا بدن، كاراي شخصيشو انجام بدن... . ولي اين دختر چيزي داشت كه من كمتر در وجودم دارم سمانه توكل داره، اميد داره به تواناييهاي خودش به ذهن خلاقي كه داره، به دل بزرگش، به ايماني كه به خودش داره. اون گفت سعي كن مفيد باشي و اميدوار..... خيلي احساس خوبيه وقتي آدم لحظات بدون دغدغه و آرومي داشته باشه، وقتي بتوني براي چند لحظه هم كه شده خودت باشي وقتي دوستان گفتن براي چي اومدي تو اين جمع گفتم دوست دارم خودم باشم.... . به تعبير من دوستان تو اين جمع آدمهاي خيلي شريفيبودن. جلسه با خواندن قرآن و معني اون شروع شد و فال حافظ. بعد سر موضوع جلسه كه يك هفته پيش اعلام كرده بودن شروع به صحبت كردن البته با حضور كارشناس اون مبحث، جالب اينجاست كه تو اين جمع پسربچهي 7يا 8 ساله تا آدم 60 ساله شركت ميكنند نه فقط براي حضور بلكه براي حرفزدن، نظردادن. بعد از بحث سر موضوع هفته، نوبت تريبون آزاد بود، هر كس هر چي دوست داشت ميگفت، حرف دل، شعر، داستان و .... . همون لحظه بود كه گروه موسيقي اومدن و بعد از اون شروعكردن به تار زدن. تار ميزد و ميخوند، برقها رو خاموشكردن همه دور تا دور اتاق نشسته بوديم تنها روشني اتاق چند شمع بود. محمد تار ميزد و ميخوند، بعد تار ميزد و يكي ديگه به صورت آروم شعر ميخوند چنان چنگ ميزد به تار و سرشو ميچرخوند كه ياد استاد سه تار خودم افتادم وقتي بهم ميگفت سعيكن موقعي كه سه تار مي زني رها شي و اوج بگيري... . تار كه تموم شد علي شروع كرد به نيزدن و ديگري نيايش ميخوند. آرامش تمام وجود آدم رو ميگرفت. بعد از اون ديگري شروع كرد به آواز خواندن و صداشو داد بالا و فرياد ميزد و ميخوند، ميخوند آنچه رو كه دل همه گرفتارش بود، ميخوند از او، از اوئي كه يا خدا بود يا ديگري. سرخوشانند، ستايشگر خورشيد و زمين همه مهر است و محبت، نه جدال و نه كين اشك ميجوشد در چشمه چشمم ناگاه بغض ميپيچد در سينهي سوزانم، آه! پس چرا ما نتوانيم كه اينسان باشيم؟ به خود آئيم و بخواهيم كه: انسان باشيم!
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/09/25 توسط راضيه
|
من اينجا ايستاهام؛ كاري ديگر از من ساخته نيست؛ كاش خدا ياريم كند لوتر ا زمن نپرسيد كي هستم و از من نخواهيد همانكس كه بودم باقي بمانم فوكو نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/23 توسط راضيه
|
حضور هيچكس در زندگي ما اتفاقي نيست. خداوند در هر حضور جادويي نهان كرده براي كمال ما. خوش آن روزي كه دريابيم جادوي حضور يكديگر را
اين يه پیام کوتاه بودكه خيلي وقت پيش دستم رسيده بود، امروز به يمن حضور يه دوست، اينجا گذاشتمش.
نوشته شده در تاريخ شنبه 1388/09/21 توسط راضيه
|
تا حالا ديديد اوني كه هيكل بزرگي داره يا صداي بلند و كلفتي داره، از همه بيشتر آدم دور و برشون دارن يا به قول معروف حرفشون برو داره. بلأخره يا ميشن رئيس يا يك آدم گردن كلفت ميشن. چند شب پيش توي اداره جلسهي بود، قرار بود تمام كارمندان بخش فرهنگي با رؤساي تمام بخشهاي اداره و رئيس بزرگ جلسه داشته باشيم. اول بماند كه رئيس بزرگ يك ساعت دير اومد و ما مجبور شديم تا اومدن اين آقا صبر كنيم بعدشم كه اومد كلي عذرخواهي كرد كه ببخشيد دير اومدم فلان كار پيش اومد و فلان خيابان ترافيك بود و فلان كس از مكه اومده بود مجبور بودم برم ديدنش و ... كلي بهونه براي ما رديف كرد. خب حالا طبق كاراي اداري شروع كنيم همون حرفاي تكراري رو بزنيم و سعي كنيم جلوه كارمندبودن رو حفظ كنيم و از امكانات خوب بگيم و دست شما درد نكنه و بهبه و چهچه و از اين جور حرفا. اول معاون فرهنگي (منظورم رئيس كوچيكه است، كسي كه همه قسمتهاي فرهنگي باهاش مشكلدارن چه مديران بخشها چه ما كارمندها) شروع به صحبت كرد، چشمتون روز بد نبينه تا اومد حرف بزنه رفت سر جامعهشناسي(منم رگ غيرتم زد بالا خلاصه همه حرفزدن و نوبت رئيس بزرگ رسيد، جاتون خالي ايشونم ما رو غافلگيركردن اولين حركت قبل از هر واكنششون اين بود كه محكمزدن روي ميز... همه برگشتيم هاجوواج نگا كرديم و بعد صداش و بلند كرد و كلي دعوا كرد كه من به فكر چي هستم و شما به چي فكر ميكنيد من دلواپس اينم كه مسائل كلان اداره چي ميشه! شما ميگيد نيرو كم داريد و كامپيوتر ميخوايد و سر بناي اداره حرف ميزنيد. گوشيشو برداشت و زد رو ميز و دوباره محكم با دستش زد روي ميز، من چشام داشت ميزد بيرون يكي از همكارا آروم گفت ايشون كمرش درد ميكنه و حسابي سرش شلوغ، ياد فيلم مرد هزار چهره افتادم كه وقتي ميخواست داد بزنه يك فنجون چاي ميريخت رو پاش تا دادش در بياد اونم بيدليل و بيجهت. حسابي گيج شده بوديم كه اين حرفا چه ربطي به ما داره ما كارمند ساده هستيم كه وظايف كارمندي خودمون رو انجام ميدم نه سياستگذاريهاي كلان اداره رو. با خودم گفتم ايشون ميخواد رئيسبودن خودشو يادآوري كنه به قول معروف هر كي صداش بلندتر اون رئيستر. ساعت شده بود 2 نصف شب، بعد از كلي حرف شنيدن تازه ميخواستن شام بدن ما كه با ديدن اون برخوردها اسيد معدمون ترشح كرده بود و نميتونستيم چيزي بخوريم تازه براي اينكه بگن شما در اين مدت خدمات خوبي ارائه داديد هديه هم دادن. نه به آخر مراسم نه به اون حرفاي چرت و پرت كه آخر نفهميديم ربطش به كجا بود.
ولي نتيجهگيري جلسه مشخص بود اينكه براي همه يادآوري بشه كه هركس جايگاه خودشو بفهمه و همه بدونن كي رئيسه.
نوشته شده در تاريخ پنجشنبه 1388/09/19 توسط راضيه
|
مستان جام عشق که لاف از لقا زنند جان را دهند و خیمه به ملک بقا زنند آنها که روز خانه ندارند بر زمین شبها به نور عشق قدم بر سما زنند. به ملکوت آسمان و زمین نمیرسد، مگر آنکس که دوباره متولد شود. "مسیح"
سحرگاهان که شبنم آیتی از پاکبودن را به گلها هدیه میبخشد، به آن محراب پاکش آرزو کردم برایت خوبدیدن، خوببودن و خوبماندن را. کنون که میدمد از بوستان نسیم بهشت من و شراب فرحبخش و یار حور سرشت به می عمارت دلکن که این جهان خراب بر آن سر است که از خاک ما بسازد خشت.
نوشته شده در تاريخ دوشنبه 1388/09/16 توسط راضيه
|
زیباترین پدیده جمعشدن مردمی است که تفاوتها را کنار نمیگذارند، بلکه به رسمیت میشناسند. "میرحسین موسوی خيلي زيباست پيشنهاد ميكنم بدور از غرضورزي و جناحبندي بخوانيد، فقط محض اطلاع.
بیانیه شماره ۱۶ مهندس میرحسین موسوی به مناسبت ۱۶ آذر نوشته شده در تاريخ جمعه 1388/09/13 توسط راضيه
|
داشتم
کتاب روش تحقیق میخوندم که رسیدم به مبحث طیف اوزگود(برش قطبین) این طیف یعنی بعد
از شنیدن یک واژه چه احساسی به مخاطب دست میده، مثلا شما بعد از شنیدن کلمه خانه
چه احساس یا نظری دارید، زشت یا زیبا، کوچک یا بزرگ. داشتم فکر میکردم وقتی برای
اولین بار این طیف رو شناختم مدام فکر میکردم که سعی کنم معنی اون رو اونطور که
قرار ازش سوال بیاد رو یاد بگیرم ولی الان اوضاع فرق کرده و برای هر چیزی دغدغه جدید
پیدا میکنم. وقتی این مبحث رو خوندم یاد شعر "قیصر امینپور "افتادم که چه مثال خوبی
برای این طیف میتونه باشه. اگه توصیف خدا رو از زبان یک کودک بشنویم احتمالا اولین
چیزی که بعد از شنیدن کلمه خدا به ذهنش میاد اینهاست: با قدرت، کسی که اگه بخواد
میتونه آدم رو دو شقه کنه، زور زیادی داره، مهربونه، خیلی بزرگه، کسی که جاش تو
آسمونهاست و ... . ولی وقتی این کودک بزرگ میشه و معانی واژههای ذهنشو مرتب و
اصلاح میکنه درست مثل این شعر میبینه که خدا رو اونطور که تصور میکرده نبوده. خدا
موجود نبود، جسم نداشت، دیده نمیشد، تو آسمونها نیست بلکه خدا همین جاست.
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانهای دارد کنار ابرها مثل قصر پادشاه قصهها خشتی از الماس خشتی از طلا پایههای برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور ماه برق کوچکی از از تاج او هر ستاره پولکی از تاج او اطلس پیراهن او آسمان نقش روی دامن او کهکشان رعد و برق شب طنین خندهاش سیل و طوفان نعرهی توفندهاش دکمهی پیراهن او آفتاب برق تیر و خنجر او ماهتاب هیچکس از جای او آگاه نیست هیچکس را در حضورش راه نیست پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود آن خدا بیرحم بود و خشمگین خانهاش در آسمان دور از زمین بود ،اما میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت هر چه میپرسیدم از خود از خدا از زمین از آسمان از ابرها زود میگفتند این کار خداست پرسوجو از کار او کاری خطاست هر چه میپرسی جوابش آتش است آب اگر خوردی جوابش آتش است تا ببندی چشم کورت میکند تا شدی نزدیک دورت میکند کج گشودی دست، سنگت میکند کج نهادی پای لنگت میکند تا خطا کردی عذابت میدهد در میان آتش آبت میکند با همین قصه دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود خواب میدیدم که غرق آتشم در دهان شعلههای سرکشم در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین محو میشد نعرههایم بیصدا در طنین خندهی خشم خدا نیت من در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا هر چه میکردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود مثل تمرین حساب و هندسه مثل تنبیه مدیر مدرسه تلخ مثل خندهای بیحوصله سخت مثل حل صدها مسئله مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادیم به قصد یک سفر در میان راه در یک روستا خانهای دیدیم خوب و آشنا زود پرسیدم پدر اینجا کجاست؟ گفت اینجا خانهی خوب خداست گفت اینجا میشود یک لحظه ماند گوشهای خلوت نمازی ساده خواند با وضویی دست ورویی تازه کرد گفتمش پس آن خدای خشمگین خانهاش اینجاست ؟اینجا در زمین؟ گفت :آری خانهی او بیریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست مهربان و ساده و بیکینه است مثل نوری در دل آیینه است عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی خشم نامی از نشانیهای اوست حالتی از مهربانیهای اوست قهر او از آشتی شیرینتر است مثل قهر مهربان مادر است دوستی را دوست معنی میدهد قهر هم با دوست معنی میدهد هیچکس با دشمن خود قهر نیست قهری او هم نشان دوستی ست تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر آن خدای پیش از این را باد برد نام او راهم دلم از یاد برد آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی نقش روی آب بود میتوانم بعد از این با این خدا دوست باشم دوست، پاک و بیریا میتوان با این خدا پرواز کرد سفرهی دل را برایش باز کرد میتوان در بارهی گل حرف زد صاف و ساده مثل بلبل حرف زد چکهچکه مثل باران راز گفت با دو قطره صد هزاران راز گفت میتوان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد میتوان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند میتوان مثل علفها حرف زد با زبانی بیالفبا حرف زد میتوان در بارهی هر چیز گفت میتوان شعری خیالانگیز گفت مثل این شعر روان و آشنا تازه فهمیدم خدایم این خداست این خدای مهربان و آشناست دوستی از من به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه 1388/09/11 توسط راضيه
|
ديشب خيلي هوا لطيف بود با اينكه داشت نرم نرم برف و بارون ميومد و هر نفسي كه ميكشيدي مث بخار از قطار از تو دهنت بيرون ميومد، من زير اون بارون و برف داشتم اين شعر هماي كه پايين نوشتم رو زير لب ميخوندم ساعت 12 شب گذشته بود و مث آدماي ابله داشتم فكر ميكردم و شعر ميخوندم بدون اينكه فكر كنم هوا سرده، خسته شدم از امتحان و كنكور و... . هيچ انرژي ندارم دارم خودمو بزور هل ميدم دلم ميخواست تا جايي كه ميتونم بدوم، برم فقط برم حالا كجا نميدونم خيلي دلم گرفته بود، شايد يك جنگل يا شايدم كوير، ولي جاي برم كه اين خستگي رو از رو دوشم بردارن، يك جاي خوب! ای دل ساده بکش درد ، بکش درد که حقت این است از زمانه بشو دل سرد که حقت این است هرچه گفتم: مشو عاشق!!! نشنیدی!!! حالاهمچو پاییز بشو زرد که حقت این است
دیدی آخر دم مردانه به جز لاف نبود بکش از مردم نامرد که حقت این است آنچه برعاشق دل خسته روا دانستی فلک آخر سرت آورد که حقت این است خمارم، خمارم، خمارم من
من از لولي و شان مي گسارم خراب آوارهای مجنـــــون تبــــــارم که جز مستی به سر اندیشهای دیگر، ندارم که جادویی به جز ساقي نمیآید به کــــارم
بیقـــــــرارم، بـیقـــــــرارم، بـیقـــــــرارم ســـــر ز مستی، مـــــی پرستی، بر نــدارم بیا ساقی، بده جامی، خمارم من که شبها در هـوس در انتظارم من
چنان ساقی به ساغر باده را مستانـه میریزد که گویی خون دل از شیشه در پیمانه میریزد
مـــن و تـــو آشنای سالهای مشترک بودیــــم مـــن و تـــو آشنای فصلهای مشترک بودیــــم
کنـــون طرح جــــدائی بین ما بیگانــــه میریزد بیا ساقی، بده جامی، خمارم من که شبها در هـوس در انتظارم من
بده می ، می بده ، می می، که تا می جان دهد ما را بده می ، می بده ، می می، کـه می فرمان دهد ما را
بپــوشان پــرده از زاهــــــــد کـه وی حرمــان دهد ما را بـه سـاقی تازه کن پیمـــان که وی ایمــــان دهـد ما را
بیا ساقی، بیا بنشین کنارم بیا تا بوسهای بر لب گـــــــذارم.
|
|