تبليغاتX
دنیای من

دنیای من

آموخته ام ... که زندگي دشوار است، اما من از او سخت ترم.

زیادی نقطه


آمدم بعد از مدتها، روزها بود که نبودم... نه با خود بودم نه با دیگری... حالا هم نیستم.

از روی دلتنگی آمدم.... خیلی وقت است که پرت شده ام به ناکجاآباد... ناکجاآباد جایی است که جز من هیچ نیست. اما چرا هست... دلتنگی هست+حس نبودن.

دلم تنگ است. برای اینکه نمی شناسد... خیلی چیزها برایش ناآشناست....

حالتی دیوانه وار دارم... دردی در میان تمام دستانم... نه... در میان تمام وجودم... به خود می پیچم...

چه جالب در میان انبوه کتابهام و همراز آنها شدم ولی کو...! چرا کسی نمی گوید بیا دستم گیر...

نقطه ها زیاد شد!


+ نوشته شده در  یکشنبه 1391/02/17ساعت 18:54  توسط راضیه  | 

در ستایش موسیقی

 

 

موسیقی یعنی اندیشه، یعنی هستی را بایدکردن، یعنی صدای باران را آهنگ زندگی‌کردن، موسیقی یعنی در خدا گم‌شدن و در او پیداشدن، موسیقی یعنی عرفان یعنی تولد، یعنی با گنجشگ‌های بی‌بال پروازکردن و موسیقی یعنی بی‌نیازی.

 

 


+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/07/14ساعت 13:24  توسط راضیه  | 

شریعتی

 

اگر غرور نبود

چشم‌هایمان به جای لب‌هایمان سخن نمی‌گفتند

و ما کلام محبت را در میان نگاه‌های گه‌گاه‌مان

جستجو نمی‌کردیم

اگر دیوار نبود نزدیک‌تر بودیم

با اولین خمیازه به خواب می‌رفتیم

و هر عادت مکرر را در میان ۲۴ زندان حبس نمی‌کردیم

اگر خواب حقیقت داشت

همیشه خواب بودیم

هیچ رنجی بدون گنج نبود…

ولی گنج‌ها شاید

بدون رنج بودند

اگر همه ثروت داشتند

دل‌ها سکه‌ها را بیش از خدا نمی‌پرستیدند

و یک نفر در کنار خیابان خواب گندم نمی‌دید

تا دیگران از سر جوانمردی

بی‌ارزش‌ترین سکه‌هاشان را نثار او کنند

اما بی‌گمان صفا و سادگی می‌مرد…

اگر همه ثروت داشتند

اگر مرگ نبود

همه کافر بودند

و زندگی بی‌ارزش‌ترین کالا بود

ترس نبود، زیبایی نبود و خوبی هم شاید

اگر عشق نبود

به کدامین بهانه می‌گریستیم و می‌خندیدیم؟

کدام لحظه‌ی نایاب را اندیشه می‌کردیم؟

و چگونه عبور روزهای تلخ را تاب می‌آوردیم؟

آری بی‌گمان پیش از این‌ها مرده بودیم…

اگر عشق نبود

اگر کینه نبود

قلب‌ها تمامی حجم خود را در اختیار عشق می‌گذاشتند

اگر خداوند

یک روز آرزوی انسان را برآورده می‌کرد

من بی‌گمان

دوباره دیدن تو را آرزو می‌کردم و تو نیز

هرگز ندیدن مرا

آن‌گاه نمی‌دانم

به راستی خداوند کدام یک را می‌پذیرفت.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1390/03/29ساعت 1:54  توسط راضیه  | 

هم اتاقی جدیدی به نام موش

 

 

حدود ساعت ۲ نیمه شب بود که صدای خیلی آرومی از کنار یخچال اتاق شنیده می شد. تنها بودم و صدا واضح تر می شد، جلو رفتم ببینم چیه که توجه منو به خودش جلب کرده! با یک وحشت تمام پریدم عقب و مات و مبهوت مونده بودم که موش توی اتاق ما چکار می کنه. بلافاصله بچه ها رو خبر کردم. با دسته بدمینتون و جارو افتاده بودیم دنبال موش. ولی هر چی دنبالش گشتیم انگاری رفته بود زیر زمین، اصلا پیدایش نشد. سرپرستی خوابگاه و خبر کردیم شاید بتونه فکری به حالمون بکنه. شیفت سرپرستی خانمی بود که انگار ما باید ازش مراقبت می کردیم تا موش و نبینه و در جا غش نکنه!!! بهش گفتیم راهکاری به ما بده، چون این موش تمام وسایلمون و می خوره و اتاق و کثیف می کنه، تنها راهکار این بود که فعلا برید اتاق های دیگه بخوابید تا صبح بشه، البته این و هم گفتن که فعلا آقای X (مسئول خدمات فوری خوابگاه که در خود خوابگاه همراه با اهل و عیال زندگی می کنن)، خواب هستند و وظیفه نگهبان خوابگاه هم نیست. ما هم گوش کردیم و اتاق و بستیم و شب و در اتاق دوستان سپری کردیم.

فردا صبح طاقت نیاوردم و صبح زود اومدم تو اتاق دنبال موش گشتم ولی پیداش نکردم، حتی بهش گفتم اگر خودتو معرفی کنی در مجازاتت تخفیف قائل می شیم. در همون حال یکبار اومد بیرون منم یک جیغ بنفش کشیدم و پریدم روی تخت، ولی اون دوباره گم شد. بعد از ۱ ساعت دو مرد به همراه ۲ خانم (خودم و هم اتاقیم) به دنبال موش گشتیم، ولی پیداش نکردیم. یکی از آقایون خسته شد و تنها با گرفتن تعهد از ما کمی مرگ موش آورد. قضیه تعهد اینکه اگر اتفاقی برای ما افتاد خود ما مسئول هستیم. ما مرگ موش و ریختیم دور تا دور اتاق. در آنی جناب موش از سوراخ برون پرید و قضیه جدی تر شد. اینبار دیگه به هیچ وجه حاضر نبودم دوباره گمش کنم. با جدیت هر چه تمام تر به همراه یکی از آقایون دنبالش کردیم و بلاخره در آخرین دقایق ظهر از پا درش آوردیم.

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1390/03/17ساعت 0:14  توسط راضیه  | 

طعم زود رس



کسانی هستیم كه عملاً نه كاری برای كردن داریم، نه امیدی برای داشتن، نه چیزی برای گفتن و در آخرین مرحله، نه فكری برای اندیشیدن، جز آنكه اگر اندیشه ای نیز باشد همراه با جسم از حركت بازمی ماند. آنچه وحشت آور است همین است. طعم زودرس این نیستی.



+ نوشته شده در  شنبه 1390/02/24ساعت 23:31  توسط راضیه  | 

اندر احوالات عافیت

 

دو مسدوم در یک اتاق و در یک بیمارستان و در یک آمبولانس.

دونستن قدر سلامتی کمی سخته مگر در چنگال مریضی و به تبع آن دکتر و آمپول بیفتی، امروز با وجود اینکه راه رفتن برای ما دو نفر (منظورم خودم و هم اتاقی محترمم هست) درست نبود، ولی با کمال بی‌خیال در راهروی خوابگاه لی‌لی کنان می‌پریدیم و سر به سر بچه‌ها میذاشتیم، که بابا تا سالم هستید قدر سلامتی و جوونی‌تون و بدونید. هر کس ما رو میدید می‌گفت این دو تا معلوم نیست سرشون ضربه خورده یا پاشون.

ولی من بر این عقیدم که آدم اگر خودشو به مریضی بزنه و یا به مریضیش فکر کنه، بدترین دوران عمرش و سپری می‌کنه، برای همین هیچ‌چیز تو دنیا به اندازه خندیدن و شادبودن بهترین دارو برای بیماری نیست.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1390/02/15ساعت 22:41  توسط راضیه  | 

مشیری



با کسی هرگز نگویم درد دل

روح پاکت را نمی‌سازم کسل

 

آرزوی همزبانم می‌کشد

همزبانم نیست آنم می‌کشد

 

کرده پنهان در گلو غوغای خویش

مانده‌ام با نای پرآوای خویش

 

سوت وکورم، شوق و شورم مرده است

غم، نشاطم را به یغما برده است

 

عمر ما در کوچه‌های شب گذشت

زندگی یک دم به کام ما نگشت

 

بی‌تفاوت، بی‌هدف، بی‌آرزو

می‌روم در چاه تاریکی فرو

 

عاقبت یک شب نفس می‌گوید که: بس!

وز تپیدن باز می‌ماند نفس

 

باد سردی می‌وزد در باغ یاد

برگ خشکی می‌رود همراه باد!


"فریدون مشیری"



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 23:8  توسط راضیه  | 

اتاق زیبا


زیباترین لحظات آدم می‌تونه تو یک اتاق کوچیک باشه، اتاقی که شاید بارها براش نقشه ریختی تا بتونی واردش بشی، چاردیواری که هیچی جز یک قفسه کتاب و یک میز کامپیوتر و یک جالباسی چیز دیگه‌ای توش نیست. اون زیبایی وقتی می‌تونست تداوم داشته باشه که آدمی که باعث آفرینش اون زیبایی در ذهنت شده، لبخندی به لب داشته باشه.

امروز این زیبایی رو با عمق وجودم احساس کردم... 



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 16:49  توسط راضیه  | 

بر فراز اتفاق



ایستاده‌ام بر فراز اتفاقی که نمی‌افتد...



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 16:24  توسط راضیه  | 

دیدن و ندیدن



آنکه می‌بینم نمی‌خواهم و آنکه نمی‌خواهم می‌بینم.



+ نوشته شده در  چهارشنبه 1390/02/07ساعت 8:26  توسط راضیه  |